اینجا نیرواناست
بی گمان آنکه ز من آگاه است در قفای خنده ام اشک فغان می بیند
مضطرب و آلوده به ترس. اينجا كسي هرگز اشك نمي ريزد، كسي بي تفاوت از ديگران نمي گذرد ، ميان دلهاي اين سرزمين آن آرامش رويايي انسانها حاكم است.. گوشه اي در ماوراء.. مي زند . اينك صبح ديگري است ، آري ..آغازي براي روشنايي خفته در دل ظلمت. كوچه هاي آرام شب تا دمي ديگر تن به پاي عابران مي دهند و زير كوبش قدمهاي مسافران سكوت مي كنند. سكوت اما تا دمي ديگر شكسته مي شو د . مسافران هر يك به سويي و هدفي را مي پويند.. هر يك گامي بر مي دارند به راهي ، سويي به آرزويي و اضطرابي در خاطر شايد از رازهاي نهان در سينه.. انوار آفتاب مي جوشد و سياهي گويي هرگز وجود نداشته در دل آسمان محو و نابود مي گردد. ابرها كه گويي هر يك آرزويي انساني است بر مركب باد به سويي مي گريزد و در من اين كلام تداعي مي شود كه شايد معناي آرزو به نامرادي است. آسمان سترگ غرور ظلمت را مي شكند و بر خويش فرياد روشني جاري مي سازد .. آري ..امروز روز ديگري است ..طلوعي شايد و غروبي ناگزير زندگي پر از حرفهاي ناگفته است ، حرفهايي كه گفتنشان هرگز بهبود نمي بخشد زخمهاي كهنه روح را.. زندگي در تداوم آغازي است گنگ كه بهت زده و متاثر از آن آدمي است سرا پا درگير در ضجر. زندگي فرجامي نافرجام است در تكرار.. در تكرار .. كشاكش زندگي در يابيد . اينجا نيرواناست سرزميني در ماوراء . ماورا پرواز تخيل آدمي ،ساخته و پرداخته دست اذهان تشنه راز و صعود به دست نيافته ها . كودكيهايمان را اينجا به زيبايي باد مي كنيم. خاطرات اينجا بويي از تنهايي ندارند و چه زيباست زندگي و لذت بردن از آن. تو در خيال هر روز من ، ما مي شوي اما من در خيال روزمره تو همان من هر روزم.. پاييز دل انگيز نيروانا با آن زيبايي وصف ناپذير آن ..نيروانا آغوش بي دريغش را بروى خسته گان باز كرده .. خسته گان از روزمره گي هاى اگين به آلايش . اينجاست كه رهگذران خسته خود را بى مهابا در مسير اين همه زيبايى احساس مي كنند .فرش رنگين نيروانا اينك با رقص برگ ها كه زيبايى دو چندانى به آن بخشيده اند گويي گوشه اي خيال انگيز از يك معجزه در قرن تراژدى مرگ احساس است .نيروانا گوشه اي از هر ذهن خسته ايست كه هنوز تن به تئفن مرگ در خاموشي نداده است،آنجا كه هنوز قلب تپنده آدمي حتي براي لحظه اى در خيال به آن پر مي كشد..آري اينجا نيرواناست.. شيشه خام
من از سنگ گنه گر بشكست خبرت كي
شود اي دوست غريبانه شكست چون از اين
چرخ فلك شكوه به جانانه كنم زآنكه افليج فلك رسم و قرارش اينست خيز و خنجر
كش و محنت ز وجودم برهان يارب ار اين
بشود لطف بزرگت اينست من كه از چشم
دلم خون جگر ميريزد باورم نيست
تو گويي كه سزايم اينست آن شب و
توبه و تو چشم منو سيلي اشك نه مگر رسم
طهارت ز گناهان اينست اگر اين
توبه ز من راه ندارد به دري يارب
آنراه نشان ده كه حقيقت آنست بنگر بر
گذر عمر من غمزده و نيك ببين چند
ساليست كه حال من مسكين اينست رسم عياري
اگر با من غمديده سزاست يا رب ار
نيك ببيني دگرم مرگ رواست سايه گر سايه نشين گشت گنه نيست ولي رسم عيار
نه ظلمست گذشت است و وفاست
سرزميني در ماوراء
اينجا خانه من است ،گوشه اي از آسمان ، فرا سوي نگاه هاي

| Design By : Night Skin |
